مي خواهم خاك باشم

يه آن احساس كردم كه تصميمم رو گرفتم . نه كه تصميمم رو گرفته باشم ، نه ! احساس كردم كه فهميدم چي درسته ؟ يه آن هر گونه شك و ترديدي در مورد بودن يا نبودنت محو شد و يقين نبودنت جاش رو گرفت .

وقتي مي شه تو سبزه ها مرد و ديگه زنده نشد ،

وقتي احساس مي كني كه مي توني با طبيعت يكي بشي ،

وقتي اينقدر محو زيبايي رشته كوه مقابلت مي شي كه مي خواي براي هميشه يه سنگ بشي و همونجا بموني ،

وقتي ابرها و مه انتهاي دو رشته كوه ، محوت مي كنه ،

وقتي رنگهاي زيباي طبيعت ، سلولهاي تنت رو مي رقصونه ،

وقتي اون رودخونه زيبا با پيچ و تابش تو دامنه كوه و دشت اطرافش ، برات آواز مي خونه ، آوازي كه چه بخواي چه نخواي دستات رو از هم باز مي كني و پاكوبان رونه مي شي ، بدون اينكه بدوني كجا مي ري،

وقتي زيبايي هاي طبيعت ، قلبت رو طوري تسخير مي كنه كه مي خواي قلبت رو از سينه دربياري و توي يه گوشه سبز و پراز رنگهاي گلهاي وحشي و بهاري كوهستان دفن كني ،

وقتي از روي اون دامنه سبز و پر درخت ، كوههاي سفيد مقابلت رو نگاه مي كني و آسمون آبيه ،

وقتي آبشار كوچولو ، دل تخته سنگهاي سبز رو به بازي مي گيره ،

وقتي جاده پر پيچ و خمي كه گم مي شه تو جنگلها ، صدات مي كنه ،

وقتي تو دنيا اين همه چيز هست كه من مي تونم عاشقش بشم ، مي تونم براش بميرم ، مي تونم توش حل شم ، مي تونم توش گم شم ، مي تونم توش آزاد باشم ،

آيا فكر مي كني كه جايي هم براي تو مي مونه ؟!

انسان كمترين موجود آفرينشه ! اگه بميري و خاك بشي و بعد درخت بشي ، يا يه گل وحشي كوهستاني ….

مي خوام خاك بشم . يه خاك غني و دست و دلباز ، يه كوهستان خوش آب و هوا كه توش همه زيبايي هست . هر روز چشمم رو باز كنم و به آسمون سلام كنم . مي خوام خاك باشم تا مادر طبيعت باشم . مادر يه آدم ديگه بودن خيلي كمه ! ولي مادر طبيعت بودن!؟ زمين بودن ؟! ……..بي نظيره !

اگر روزي هرگز مادر نشدم ، من رو تو مقبره خانوداگي دفن نكنيد . اونجا همه هستن . همه اقوامم . يا هستند يا به من خواهند پيوست . مقبره بزرگ خاندان …… شماره…..! نه ! من اگر مردم ، من رو تو دامنه كوهي سبز و شايد بي نشون ، پر از گلهاي وحشي ، با درختان بلند قامت صبور كه هم سرماي زمستان كوهستان را تحمل مي كنند و هم در بهاران پذيراي پرندگان مهاجرن ، دفن كنيد . مي خواهم مادر طبيعت باشم !

Published in: on ژوئن 15, 2008 at 5:08 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

زن بودن يا نبودن!

راستي چه مي شود كه زني از زن بودنش فراري باشد و از مردها متنفر! هميشه همه تلاشم را كردم كه زن نباشم . سخت بود ، خيلي سخت ! گاهي نه اين پاها توان داشت و نه اين دستها ، اما كم نياوردم . گاهي مخفيانه اشك ريختم اما اشكهايم را حتي خدا هم نديد ، كه اگر ديده بود…..

هميشه از ذات مرد متنفر بودم . نه اين تنفر از انسانيت آنها نبود . آنها را دوست داشتم فقط وقتي نقش ديگري غير از مرد در زندگي ام داشته اند و هر مردي كه فقط نقش مرد داشته باشد ، بايد به بازي گرفته شود ، همين ! درست مثل موش و گربه بازي . اشتباه نكن اين زن است كه گربه مي شود ! اين همه نفرت از ذات مرد و اين همه گريز از نقش زن !؟ 

 هميشه ذات زن را دوست داشتم .

Published in: on مارس 29, 2008 at 8:29 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  

بودن يا نبودن

هنوز در وسوسه بودن يا نبودنت اسيرم . گاه احساس نيازت سلولهاي تنم را به تنهايي مخموري كه دارند ، تمسخر مي كند ، هر چند فقط لحظه اي كوتاه ! و گاه آنچنان از نبودنت شادم و آنچنان بي نيازي ات را احساس مي كنم كه جشن و يايكوبي تك تك سلولهايم بي خوابم مي كند ، هر چند لحظاتي طولاني ! چه خوش گفت او كه مساله را، بودن يا نبودن دانست !من مي ترسم . اقرار مي كنم كه مي ترسم . هم از بودنت و هم از نبودنت ! و با شرمساري اقرار مي كنم كه از بودنت بيشتر !

Published in: on فوریه 17, 2008 at 5:29 ق.ظ.  (۱) دیدگاه  

تراژدي تولد

مي گه : خودت رو لوس نكن . پاشو خودت رو جمع كن . همه اين آدمهايي كه مي بيني يه مادر زاييدتشون . يه مادر كه مثل خودت يه زن بوده . شاه و گدا فرقي نمي كنه . اينقدر بدم مي ياد از اين آدمهايي كه فكر مي كنن بچه دار شدن كار شاقيه ! مگه مي خواي فيل هوا كني . اينكار از عهده همه برمي ياد ، ضعيف و قوي ، فقير و غني . اه اه اه. بسه ديگه . امثال تو هم كه ديگه شورش رو در آوردن. اه !من بغض مي كنم و دستم رو روي شكمم ميذارم . احساس مي كنم از اينكه توش يه موجود پرورش بدم ، وحشت دارم . ناگفته نمونه كه اندازه شكمم رو الان دوست دارم . ولي اگه قرار باشه كه يهو رشد كنه و بياد جلو،!؟ …مي خوام بگم ، حالا فرض كنيم هم كه ترسي نداشته باشه ! اصلاً عمل توليد مثل اختياري كار صحيحه ؟! يعني مي خوام بگم فرض كنيم كه يه كسي نخواسته باردار شده ، خب نمي شه كاريش كرد . نمي شه كه با موجودي كه با خواست خودش داره به اين دنيا مي ياد مبارزه كرد و حق انتخابش رو گرفت . اين كار اصلاً اخلاقي نيست . در ضمن غريزه مادري هم باعث مي شه كه دوستش داشته باشه و حمايتش كنه . مثل همه موجودات روي زمين ! مثلاً ،خود من ! يكي از همون بچه هاي نخواسته اي بودم كه مادرم همه بلايي سرم آورد تا سقط شم . ولي خب من مصرانه مي خواستم به اين دنيا بيام و اون هم نتونست كاري كنه . خودش مي گه مي ترسيدم منگول يا فلج به دنيا بياي . از پدرم خواسته بود كه من رو بهش نشون نده . چون به حساب خودش مي خواست مهرم به دلش نيافته و راحت من رو ببخشه به يكي از دوستاش كه بچه دار نمي شده . مادر من ، توي نخواستن من خيلي با اراده بود . وقتي مادرم بهوش اومد ، پدرم من رو برد تو اتاقش و گفت :» عزيزم ، ببين كه چه دختر ماهي خدا بهمون داده . » مامانم چشماش رو بست كه من رو نبينه . پدرم مي گه ، گذاشتمت كنار تختش . مي دونستم كه به هرحال قبولت مي كنه . » مادرم مي گه :» وقتي پدرت تو رو گذاشت و از اتاق رفت بيرون . احساس كردم نيمي از وجودم رو كه گم كرده بودم برام برگردوندن .وقتي پدرت برگشته بود تو اتاق ، ديد كه عاشقتر از هميشه تو رو تو بغلم گرفتم . در ضمن اون دوست بي شعور من ، انگار نمي فهمه كه هيچ مادري بچه اش رو به ديگري نمي بخشه ، چون تا مدتها معترض بود كه بچه ام رو بهم ندادي ! تا مدتها دوست مادرم بهم مي گفت كه تو بچه مني . و برام مادري مي كرد و بهم محبت مي كرد . حتي حموم كردنهام هم به عهده اون بود. خودش اين رو از مامانم طلب كرده بود . تا 5 سالگي ام يادم مي ياد كه چقدر دوستم داشت و بهم محبت مي كرد . اما ، از اون به بعد ديگه نديدمش . نمي دونم كجاست . ولي مادر خودم كه قربونش بشم ، هميشه هست و هميشه فداكارترين مادر روي زمين بوده . دوستش دارم .  من الان وزنم مناسبه . يه كمي بخاطر پشت ميز نشيني شيكم آورده بودم كه اون هم با رژيم گرفتن و برنج نخوردن به اندازه مناسب درآوردم . با همسرم هم خوشبختم . اين همه هم كه در روز آدم به دنيا مي ياد و از دنيا مي ره ، حالا اگه من مثل بقيه يكي رو به دنيا نيارم كه بعد بميره چي مي شه ؟!

Published in: on نوامبر 5, 2007 at 12:19 ب.ظ.  (۱) دیدگاه  

Hello world!

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!

Published in: on نوامبر 5, 2007 at 6:18 ق.ظ.  (۱) دیدگاه  
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.